خرید بک لینک

هر شب فکر میکنم چه کسی فردا صبح

با بوسه ایبر پیشانیت به تو «صبحبخیر» خوااهدگفت...

چه کسی دگمههای پیراهنت را خواهد بست

و چه کسیموهایت را که چون نور خورشید دلم

را گرم میکند شانه خواهد زد...

و چه کسی آندو چشم زیبا را خواهد بوسید...

دلم خوش ست به صدقه هایی که برای سلامتیتمی گذارم کنار...

و گرنه دوری تو بزرگترین بلایی ست

که با هیچصدقه ای دفع نمی شود... عزیزترینم

برچسب: نویسنده: رضا .ش تاريخ: شنبه 23 آذر 1392 ساعت: 15:31


نه فقط از تواگر دل بکنم میمیرم
سایهات نیزبیفتد به تنم میمیرمspan>بین جان من وپیراهن من فرقی نیست
هر یکی را کهبرایت بکنم میمیرمspan>برق چشمان تواز دور مرا میگیرد
من اگر دستبه زلفت بزنم میمیرمspan>بازی ماهی وگربه است نظربازی ما
مثل یک تُنگشبی میشکنم میمیرمspan>روح ِ برخاستهاز من، ته این کوچه بایست
بیش از ایندور شوی از بدنم میمیرم

برچسب: نویسنده: رضا .ش تاريخ: شنبه 23 آذر 1392 ساعت: 15:31


امروز عکس تنهاییم را قاب گرفتم

عکسی در ابعاد

سه در بی نهایت ... !!!

برچسب: نویسنده: رضا .ش تاريخ: شنبه 23 آذر 1392 ساعت: 15:31

روز مرگم در آخرین نفس

فقط یک چیز به او خواهم گفت :

اونطوری نه ...

اینطوری میرن ... !

برچسب: نویسنده: رضا .ش تاريخ: شنبه 23 آذر 1392 ساعت: 15:31


می دانستم رویا بود ...

من و تو ؟!!!

بعید بود آن همه خوشبختی !!!!!

حتی در تصور خدا هم نبود !

حق داشت که برآورده نکرد ! ...

دعاهای من گناه بودند !



برچسب: نویسنده: رضا .ش تاريخ: شنبه 23 آذر 1392 ساعت: 15:31


حال این روزهایم بسان کلافیست سردرگم...

پنجرهی اتاق را باز میکنم و مثل هر روز به تماشایدرختان آنسوی خیابان مینشینم...

برگها با دستان نوازشگر باد در رقصند...

کنجشکَکانعاشق مثل همیشه، پر هیاهو در جوش و خروشند و سمفونی دل انگیز زندگی در اینهیاهوی به ظاهر مبهم گنجشکها...

کمی آن طرفتر، قمریهای دوست داشتنی مثل همیشه آرام،کف کوچه را در جستجوی قوتی ناچیز کند و کاو میکنند

و زندگی، شاید همین است:

رقص برگها،هیاهوی گنجشکها و تکاپوی قمریها در خلوت بی عابر کوچه...

پنجره را میبندم...

و نگاهم هنوز آنسوی شیشههایغبار گرفته است.

خیره شدهام : به دورها، به کوهها به قلهها...

و زمین گویی از حرکتایستاده!

حالا دیگر سکوت اتاق با سکوت پشت پنجره یکی شده.

انگار اصلا از اول همینبوده : سکوت و سکون!

گنجشکی نبوده، هیاهویی نبوده و برگی نرقصیده!

به تو فکر میکنم...

به تو که روزی آرام دل بیقرارم بودی.

به تو که باید باشی و نیستی.

تو نیستی و منهر روز، سکوت سنگین پشت پنجره را با گنجشکها، قمریها و چنار پیر کوچه قسمت میکنم.

برچسب: نویسنده: رضا .ش تاريخ: شنبه 23 آذر 1392 ساعت: 15:31


از هجوم تنهایی می ترسم

از بلندای احساسم...

وحشت از ارتفاع قله ی بلند عشقت

مرا بر زمین پست فراقت میخکوب کرده

در ته درّه ی عمیق و ژرف بی کسی

از تاریکی انتظار می ترسم

و از نگاه سرد و بی اعتنایت

از لبخند هایت حتی، می ترسم

وقتی از آن من نبود!

شادی،"بی تو"، واژه ایست غریب

نکند تو هم می ترسی؟!

نکند قطب مخالف آهنربایم

که اینچنین گریزانی؟!

مرکز ثقل آرزوهایم!...

این محاط تن خسته را دریاب

شعاعی بکش تا قلب ویران من

دستانم پلی است تا تو...

پل آرزوهایم را ویران مکن!

برچسب: نویسنده: رضا .ش تاريخ: شنبه 23 آذر 1392 ساعت: 15:31


من هر روز و هر لحظه نگرانت میشوم که چه میکنی ؟
پنجرهیاتاقم را باز میکنم و فریاد میزنم:
تنهاییات برایمن ...
غصههایتبرای من ...
همه بغضها واشکهایت برای من ...
بخند برایمبخند ...
آنقدر بلند
تا من همبشنوم صدای خندههایت را ...
صدای همیشهخوب بودنت را
دلم برایتتنگ شده
دوستت دارم...

برچسب: نویسنده: رضا .ش تاريخ: شنبه 23 آذر 1392 ساعت: 15:31


در مقابل احساس من

تو سکوت میکنی

مثل هر کس دیگر

تو سکوت میکنی

مثل هر روز دیگر!

واژه می میرد،

شعر میخشکد،

احساس من...

اشک میشود

میافتد

و در سکوت تو،

سکوت من،

سکوتِ سردِ دنیای خاموشم،

خاک میشود،

میپوسد!

برچسب: نویسنده: رضا .ش تاريخ: شنبه 23 آذر 1392 ساعت: 15:31


دلتنگی هایم را دوستدارم
آن لحظه که به یاد تو هستم
و از دوریت دلتنگ میشوم
آن لحظه که از نبودن تو در کنارم
به آسمان و آسمانیان شکایت میکنم
و آن زمان که گریه های شبانه ام
مرحمی بر دل زخمی ام نمیگذارند
و
دوری این همه راه
و غیبت چشمهایت حس دیدن را
از چشمهای من میگیرند
تمام این لحظات و دقایق را
دوست دارم
چون میدانم که تمام من
به یاد توست و از دوری تو گریان است
و باز میدانم در این دقایق
چقدر دوستت دارم
کاش عمق کلامم را درک کنی

برچسب: نویسنده: رضا .ش تاريخ: شنبه 23 آذر 1392 ساعت: 15:31



آخر

دردت به جانم،

چگونه تاب بیاورم غم سنگین تورا...چگونه پریشان نباشم از بی قراری های تو

چشمان من را دوست داری اما خبر نداری این چشم ها رنگ از لبخند تو می گیرند

و امروز چه بی روح شده چشمانم...محتاج نیمچه خنده ی هرچندکوتاه توست

تا جانی دوباره بگیرد چشمانم ،قلبم ،روحم...


می دانم سخت است...

دلتنگ که باشی همه ی گل های دنیاهم جمع شوند بوی اوچیز دیگریست.می دانم

آخر می دانی؟ من خودم گاهی دلتنگ تر از تو ، دلتنگ تر از قلب پریشانت می شوم


اینگونه غمگین قدم نزن...آرام جانم اینگونه بی تابی نکن

آتش میگیرد دنیایم وقتی تو را این طور بی رمق می بینم.. . . .


"خوب می دانی که ، من دوستت دارم"



برچسب: نویسنده: رضا .ش تاريخ: دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت: 13:17



فقط دعا کنید

خواهش می کنم



برچسب: نویسنده: رضا .ش تاريخ: دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت: 13:17


گاهی هیچ انگیزه ای برای نوشتن نیست.اما تو می نویسی...

دلت به هیچ احوالپرسی گرمی خوش نیست اما تو حال همه را می پرسی.

سکوت می کنی زیرا می دانی این دنیا و آدم هایش حوصله شنیدنت را ندارند.

چشم که باز می کنی سعی می کنی زیاد پلک بزنی شایدحداقل یک بارش دنیا چرخیده باشد

به آن سویی چرخیده باشد ،

که دل تو می خواهد

که بر وفق مراد تو است...

راستی سال هاست نفرین به پای این زندگی پیچیده

کجا توان چرخش دارد....کجا زندگی پای پیش رفتن دارد

اینجا فقط سکون است و سقوط!

برچسب: نویسنده: رضا .ش تاريخ: دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت: 13:17



می بینی؟ من خواب هایم هم دَرَش شعر دارد.کابوس هایم حتی!

اینگونه که باشد،دیگر اینهایی که میبینم اسمش کابوس نیست...

دیگر صدای خش خش و جیغ های مسخره ی شبانه آزاردهنده نیست

یک روز هایی هست که فقط دوست داری شب بشوند بخزی زیرلحاف گرم دردهایت

که همین دردهای پنهانی خیلی بامعرفت تراز خیلی بامعرفت ها هوای آدم را دارند

حداقلش زخمی که مانده و هنوز خون سرخ اناریم اَزَش جاری است نوید می دهد که...

تو هنوز زنده ای!

می شود یک ذره شیطنت خرج کرد و استخوان لای زخم های کهنه ی عمیق برد

شاید لااقل این بغض خفه با ریتم باران ببارد بریزد و

در غبار آتشی که خودم افروختم دود شود... . . .

اینجا،زیر این سقف کوتاه تنها تیک تیک ساعت مانده و من...اینجا هوا گرچه سرد است

اما

عشق است کهنه دخمه ی خودم ...!



برچسب: نویسنده: رضا .ش تاريخ: دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت: 13:17



آرام آرام ورقت می زنم

هرچه نزدیک تر به تو، راه باریک تر...هرچه غرقه تر در تو اکسیژن کمتر.

اینجا سکوت است.آنجا،تو بی محابا ...

درخواب می روم... جایی میان ساقه های طلایی گندم با اشتیاق می روم...

اما کمی مانده به تو... مستانه خنده ای...آمیخته با مزه مزه ی حرف هایی پرازصدای تو

یاد می آرم

"به رنگ صدایــت که از روز اول ، نشاندی به گوشم...تو را می پرســ.....تم "

من را تماشا کن...حالا کمی خمیده کمی مات هوای تو می کند دلم

" به بوی هوایت که هســـتی و مستم"

حالا، این زانوان من است...یخ زده ...چونان قلبم.قلب بیچاره ی من. . .

یاد می آرم

"به سبک اناری که دادی به دستم"

"تو را دوست دارم"



همچون انار، خون ِ دل از خویش می خوریم/غم پروریم؛ حوصله شرح ِ قصه نیست..
فاضل نظری


anar.jpg

برچسب: نویسنده: رضا .ش تاريخ: دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت: 13:17

صفحه بندی